خرید بک لینک
تاريخ : دوشنبه 15 آذر 1395 | نویسنده : مامان دردانه بازدید : 39 مرتبه آهسته فتح كرده اي با چشمهايت هر چه داشته ام را ... حالا تمام جهان من مستعمره ي توست ! تاريخ 27 تير 95: صبح از طرف مهد بردنتون تولد همكلاسيت (نيلا جون ) و كلي بهت خوش گذشته بود. عصر هم به اتافق همكاراي نازنينم شما و رها جون و آوا جون و آرشيدا جون رو برديم تاتر " اين مزرعه مال كيه " تاريخ 30 تير 95: يكي دو روزي بود غذا نميخوردي و همش ميگفتي دهنم درد ميكنه و كف دست و پات هم يكي دو تا جوش زده بود. از اونجايي كه رها جون قبلا اين مدل بيماري رو گرفته بود آشنايي جزئي داشتم و وقتي هم بردم پيش دكترت تائيد كرد كه ويروس دست و پا و دهن گرفتي. تاريخ 3 مرداد 95: عروسي تيناي عزيزم.كه خيلي بهت خوش گذشت خصوصا كه خواهر آقا دوماد بين اون همه بچه گشت و شما رو انتخاب كرد تا در رو برا عروس و داماد باز كني تا وارد سالن بشن و خيلييييييي از اين بابت خوشحال بودي و همش ميگفتي چون دختر خوب و مودبي بودم و اصلا وسط سالن شلوغ نيمكردم منو انتخاب كردن . و اما قرار بود تولد 5 سالگيت رو تو مهد بگيرم و كلي تزئينات اماده كرده بودم و چاپ كرده بودم و

برچسب: نویسنده: الینا احمدی تاريخ: يکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت: 13:03

تاريخ : سه شنبه 5 بهمن 1395 | نویسنده : مامان دردانه بازدید : 10 مرتبه عزيزترينم روز پنجشنبه 25 شهريور خواستيم آخرين استفاده رو از تعطيلات تابستون و روزاي گرم بكنيم و ظهر راه افتاديم به سمت سنگاچين بندر انزلي . عمه ناهيد مهربونت هم با ما اومد تا بچه ها شب به ما ملحق بشن . (عمو جان تو اين سفر همراه ما نبودن ) ظهر راه افتاديم و عصر رسيديم و به محض رسيدن رفتيم ساحل و شب حدود 12:30 دائي وحيد و فريد هم رسيدن . روز جمعه 26 شهريور ناهار رو برديم ييلاق اولسبلنگاه در شهرستان ماسال . واقعا انگار تكه اي گمشده از بهشت بود. مه ها انقدر پائين بود كه تو ارتفاعات تا يك متري بيشتر رو نميشد ديد. نم نم بارون و هواي عالي. و چشم اندازي بي نظير. روز شنبه كل روز بارندگي بود و طرف صبح رفتيم شنبه بازار انزلي و من براي اولين بار پاچ باقلا خريدم و دو تا سبزي محلي به نامهاي چوچاق و خالواش ( برا ماهي شكم پر و ..) و عصر هم رفتيم منطقه آزاد حسن رود . صبح روز يكشنبه قرار بود برگرديم اما ديديم انقدررررررررر هوا عاليه و آفتابي كه اومدنمون رو به عصر موكول كرديم تا شما بتوني از دريا لذت ببري. از دريا و ساحل و شن

برچسب: نویسنده: الینا احمدی تاريخ: يکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت: 13:03

تاريخ : چهارشنبه 6 بهمن 1395 | نویسنده : مامان دردانه بازدید : 5 مرتبه روزی به دخترم خواهم گفت: اگر خواستی ازدواج کنیبا مردی ازدواج کن که به جای مهمانی های احمقانه ایکه مردان یک طرف جمع میشوند و از سیاست و کار و فوتبال میگویندو زنان یک طرف دیگر جمع میشوند و از مانیکور و انواع رژیم غذایی و ساکشنو پروتز لب و جک ها و..... صحبت میکنندتو را به دوچرخه سواری،تئاتر،کنسرت رفتن،فیلم دیدن،شعر و کتاب خوندن،کافه رفتن و شبگردی های بی هواسفرهای بی هوا با کوله پشتی و عکاسی و نقاشیو سربه سرهم گذاشتن و دیوانه بازی هایی از این دست زندو آنقدر به باتو بودن "ایمان" داشته باشد که به زمین و زمان و هرپشه ی نریکه از دور و برت رد می شود گیر نده ،و به تو احساس "رفیق"بودن بدهد ونه تنها احساس "زن " بودنطوری که تمام دنیا به رفاقت و رابطه تان حسودی شان شود ...آنوقت شاید زمان مناسبی رسیده،کهتن به ازدواج بدهی..وگرنه هیچگاه به ذهن زیبایت خطور نکند کهآرامش را در میان دستهایی خواهی یافتکه تو را فقط زن میداندو زن! " حسين...پناهي" موضوع :

برچسب: نویسنده: الینا احمدی تاريخ: يکشنبه 17 بهمن 1395 ساعت: 13:03

صفحه بندی